امروز که در دست تو ام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
دل به دست غیر دادن دیوانگی ست من پشیمانم ولی خود کرده را تدبیر نیست
سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی دیدمش ناگه حبابی بر لب دریا کشید
RSS