تبليغاتX
سلام به وبلاگ (امین شیرازی) خوش آمدید
سلام به وبلاگ (امین شیرازی) خوش آمدید

xxx

|+| نوشته شده در  85/04/09ساعت 15:7  توسط امین شیرازی  | 

امروز که در دست تو ام مرحمتی کن             فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

دل به دست غیر دادن دیوانگی ست               من پشیمانم ولی خود کرده را تدبیر نیست

سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع           آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی           دیدمش ناگه حبابی بر لب دریا کشید

 

 

|+| نوشته شده در  84/09/30ساعت 22:35  توسط امین شیرازی  | 

وقتی حواست نیست زیباترینی

وقتی حواست هست زیبای

حالا حواست هست؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟

؟؟؟

؟

|+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 13:55  توسط امین شیرازی  | 

کو آشنای شبهای من کو ؟ 

                                           دیروز من کو فردای من کو؟

شهزاده من روئای من کو؟

                                            کو هم قبیله لیلای من کو؟

 وقتی نوشتم عاشق ترینم

                                            گفتی نمیخوام تو رو ببینم

برات نوشتم یه بی قرارم

                                           با خنده گفتی دوست ندارم

رو بغض ابرها نامه نوشتم

                                           قلبمو مهر نامه گذاشتم

 با تو میگیره ترانهام جون 

                                          وقتی نباشی می میره مجنون

چند روزه بارون داره می باره

                                           بوی شکستن برام میاره

میگه غزل پوش تو رو نمیخواد

                                          لیلا یه خواب تازه نمیخواد

|+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 13:53  توسط امین شیرازی  | 

 

سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی 

یک فنجان قهوه و بعد ...

دارم خاطره های تلخ را مرور می کنم

از پارسالی که دوست امسالی که آشنا

وسالی که نکوست !ببخشید

به جا نمی آوری ! آه ...

این آدم ها کوچکتر از آنند که بزرگ شوند ؛

حتی کوچکتر از آن که کودک بمانند .

فقط خاک و حیف و.

آب و میل می کنند. ببخشید ! 

داشتم خاطره های تلخ را...

 

 

|+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 13:28  توسط امین شیرازی  | 

رويا
ديشب رويائي داشتم:
خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم،
با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام زندگيم را ، مانند فيلمي ديدم
همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم،
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر روي پردا ظاهر شد
يکي مال من و ديگري از آن خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت...
اتفاقا آن روزها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود،
روزهائي با بزرگرتين رنجها و ترسها و ترديدها و...
آنگاه از او پرسيدم:
خداوندا ! تو به من گفته بودي که در تمام روزهاي زندگي با من خواهي بود
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم
خواهش مي کنم به من بگو چرا در آنروزها مرا تنها گذاشتي...
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتي براي لحظه اي
و من چنين نکردم
هنگامي که آنروزها يک ردپا بر روي شنها ديدي
اين من بودم که تو را بر دوش کشيده بودم
ويليام شکسپير

|+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 13:26  توسط امین شیرازی  | 

 

|+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 12:28  توسط امین شیرازی  | 

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

 

|+| نوشته شده در  84/09/17ساعت 10:41  توسط امین شیرازی  | 


 

برای تو می نویسم ...
برای جوانه هایت ...
برای قامت نازک خیالت ...
برای اندیشه هایت ...
و برای عشق که در سینه تو می تپد !
برای تو می نویسم ...
برای چشمهای روشنت ...
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد ...
و فردا که به نام تو از افق بر می آید !!!


 

|+| نوشته شده در  84/09/17ساعت 10:30  توسط امین شیرازی  | 

 

|+| نوشته شده در  84/09/17ساعت 10:28  توسط امین شیرازی  |